خرید بک لینک

اخترِ شفا

نام شفایافته: فرنگیس یوسفی

اهل: نیریز. روستای دهمرده

نوع بیماری: عفونت و وجود غدهای در سینه

تاریخ شفا: سال 1389

فزون بر فزون درد.

درد بود و ناله.

ناله بود و فریاد.

فریاد و فریاد و دیگر هیچ...

افسوس...، جز درد بیشمار، نه ناله را اثری بود و نه فریاد را ثمری.

درد که میآمد، جان را میسوخت. نفس بند میآمد و سینه از سوزِ درد میگداخت.

شب به نیمه بود یا صبح به طلوع؟ ظهر تنسوزِ آفتاب بود، یا غروب سردِ پاییز؟ توفیری در زمان و مکانش نبود. درد درد بود و تن را میسوزاند. انگار به تنوری داغ افتاده باشی و لهیب آتشش بگدازدت یا در موج دریا غرقه شوی و نفست از هجوم آب بسته شود.

گاه از شدت ناامیدی به صحرا میشدم و رو به دشت که بیانتها بود وسعت داشت، و رو به آسمان که بیکرانه و لامتناهی بود، دردهایم را فریاد می کردم و صدایم را تا خدا میرساندم: خدایا. نمیخواهم بمیرم. زندگی را دوست دارم. هنوز جوانم. کمکم کن تا بر دردهایم فایق آیم.

بعد دستهایم را به سمت آسمان که صاف بود و آبی و بیلک دراز میکردم و از ته دل، خدا را میخواندم:

- خدایا...، درد مصلحت توست و درمانش نیز در دستان تو. تنها تو از حکمتها آگاه هستی و ما نمیدانیم از پس درد چیست؟ پس به حکمتت شاکریم. اما خدای من، ای خالق زمین و آسمان و درد و درمان. من حقیرم و طاقتم طاق است. بر کم طاقتیام رحمتی نما و شفایم را مرحمت فرما.

ماهها بود دردی در سینهام ریشه دوانده بود که به کار آزارم بود. نزد دکتر رفتم. فایدهای نکرد. درد بیشتر و بیشتر و بیشتر شد. هر دوایی تجویز کردند، مصرف کردم، اما افاقه نکرد. شبی در مسجد و به هنگام نماز، درد به سینهام پیچید. از شدت فشار درد نشستم. نماز که تمام شد، زنها گرداگردم را گرفتند و هر کس توصیهای داشت. اما صدای طیبه بیش از همه به گوش و به جانم نشست.

- توسل کن به امام(ع).

وقتی به خانه برگشتم. درد رفته بود، اما پژواک صدای طیبه هنوز در گوشم جاری بود.

تصمیمم را همان شب گرفتم و دوباره به صحرا رفتم و رو به دشت که بیکرانه بود و وسعت داشت و رو به آسمان که آبی و صاف و پرستاره بود با خدا گفتگو کردم:

- میدانم شفا از آن توست و در دادن و ندادنش حکمت و رازی نهفتهست. اما میخواهم امام را واسطه شفاعت قرار بدهم و از تو بخواهم حکمتت را شفای دردم سازی.

فردا راهی مشهد شدم.

حالا در حرم بودم. در یکقدمی بهشت. آسمان و زمین گویی یکی بود و من پا بر زمین، سر بر آسمان داشتم: آهای... خدا. من آمدهام تا شفا بگیرم. حاشا به کرمات.

در خود چرخیدم. من بودم و دلم که هوای عاشقی داشت. رو در رو با ضریح پنجره فولاد ایستاده بودم و با همه صورتم میگریستم.

همه حرم سیاهپوش بود. کسی آنسوتر مرثیه میخواند. وه...، چه شبی به حرم شده بودم. شب شهادت امام جواد(ع). دستانم را بر مشبک ضریح قفل کردم و امام را به فرزندش سوگند دادم تا طلب شفایم را از خدایش بکند.

شاید به خواب بودم.

شاید در تصورم بود.

شاید الهام بود.

شاید اثر اندیشههایم بود.

اما من به چشم خود دیدم. نوری از آسمان تا به زمین آمد. دهانم قفل شده بود و صدا در گلویم مانده بود. نفسم خسته بود و بسته. شاید به خواب بودم. اما احساس کردم گرمایی به تنم نشست و هرم داغش، درد را از تنم تاراند.

قبولش سخت است. نه من و نه هیچکس دیگر باور ندارد آن ستاره نورانی که از بالا فرود آمد و به تنم گرما داد، اختر شفا بوده است.

- از این سو بیاوریدش...

صدای مردم در گوشم آمد. کسی دستهایم را گرفت و دیگری پاهایم را. از زمین کنده شدم. چشم باز کردم تا ببیینم کجا هستم و اینان کهاند و مرا به کجا میبرند؟ نگاهم به آبیِ آسمان وا شد. کبوتران در آسمان به پرواز بودند و گنبد حرم را طواف میکردند. صدای نقارهخانه در گوشم آمد. انگار به سمتی برده میشدم. زنها بودند که هلهله میکشیدند و مرا با خود و بر امواج دستهایشان به سویی میبردند، مردها ذکر میگفتند و صلوات میفرستادند و در پی زنها بودند. در میان هلهله جمعیت، صداهایی بر پرهی گوشم نشست:

- گره تمنایش از ضریح پنجره فولاد باز شد.

- انگار حاجتش روا شده است.

- حاجتش چه بوده؟

- شفا.

- یعنی شفا گرفته است؟

- آری.

- خوشا به سعادتش. عنایت خدا نصیب او شده است.

- و شفاعت امام شامل حالش.

- او را به کجا میبرند؟

- به دفتر شفایافتگان.

همه صداها درگوشم بود.

انگار در صفا بودم و به سمت مروه هروله میرفتم.

انگار خدا بود و جز او چیزی نبود.

- لبیک... اللهم لبیک...

صدایی در دورتر با حزن و پر اندوه خواند:

- شهنشهی که نوازد ز مهر آهو را- کجا ز درگه لطفش رود کسی مایوس؟

این کس من بودم. آهوی سرگشتهای که به عشق آمده بودم و او مرا در پناه محبت خویش پذیرفته بود.

برچسب: اخترِ, نویسنده: نرگس عباسی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:48

صفحه بندی