خرید بک لینک

سوژه

نام شفایافته: علی مرادی

بلند بود و چهارشانه. اگرچه پیر بود و بیمار، ولی همچنان سرپا بود و پرهیبت. نگاه نافذش به روبرو و به ضریحِ پنجره فولاد خیره بود و آرام و بی صدا می گریست. انگار در دلش با کسی حرف می زد. با امام(ع)؟ یا خدا؟ شاید هم با خودش.

نمی دانم چرا به سمت و سویش کشیده شدم. شاید بخاطر دلمشغولی ای که داشتم. نویسنده بودم و از زندگی آدم ها قصه می نوشتم. توی خیابان، اتوبوس، پارک، سینما و یا همینجا توی حرم اگر به آدمی بر می خوردم که از هیبتش، نگاهش، عکس العملهایش، حرفهایش و یا هر چیزی که توجهم به او جلب کند، خوشم می آمد جلو می رفتم و با او به خش و بش مشغول می شدم و از لابلای حرفهایش سوژه ای برای نوشتن پیدا می کردم. سوژه امروزم او بود. پیرمردی بلند بالا و چهارشانه با آن نگاه نافذ که در زیر ابروهای به هم کشیده اش کمین گرفته بود. کنارش ایستادم. لبانش می لرزید. انگاری ذکر می گفت. ایستادم تا ذکر و سخنش با خدا یا خودش تمام شود. بعد با لبخندی سلامش گفتم.

- سلام پدر.

برگشت و نگاهش را از ورای ابروهای به هم کشیده اش به صورتم انداخت.

- علیک سلام جوان.

- می توانم کمی کنارتان باشم و با شما صحبتی داشته باشم؟

- صحبت؟ با من؟ راجع به چی؟

- را جع به همه چی. خودتان. دلمشغولی هایتان. دردِ دلتان. راجع به همین حال امروزتان و ذکر و نیایشِتان با خدا.

برگش و نگاهش را به ضریح دوخت و گفت: حال من چه به درد تو می خورد جوان؟

گفتم: من نویسندهام پدر. قصه می نویسم.

لبخندی زد و گفت: خب برو قصه ات را بنویس. به من چکار داری؟

گفتم: خب چه عیبی دارد قصه شما را بنویسم؟

بعد برایش توضیح دادم که من قصه هایم را بر اساس آدمهایی که در طول روز در جاهای مختلف می بینم می نویسم. گفت:

- من چه دارم که موضوع قصه تو باشد؟

گفتم: حالِ خوب.

گفت: اتفاقا حالم اصلا خوب نیست. بیمارم و برای درمان به مشهد آمدهام.

پرسیدم: و برای شفا؟

خندید و گفت: درد من از شفا گذشته است. مگر درد پیری شفا می پذیرد؟

جوابی نداشتم که بگویم. سکوت کردم و او اما ادامه داد:

- من یک بار شفا گرفتهام.

مشتاق پرسیدم: چه خوب. کی؟

چشمانش را به دور دوخت و انگار در اندیشهاش نیز به دورها سفر کرد و گفت:

- وقتی بچه بودم. شاید هشت یا نه سالم بود. بیمار شدم. ما در روستا زندگی می کردیم. پدرم کشاورز بود و امکان آوردنم به شهر و دوا و درمان سخت بود. نه ماشینی بود و نه راه درست و حسابی. زمستان و برف و کولاک هم قوز بالای قوز شده بود. دل خوش کردیم به مداوای حکیم ده. حکیم که چه عرض کنم. مردی بود که کمی با داروهای گیاهی آشنایی داشت و مردم ده از بی دکتری به او حکیم میگفتند. بیچاره هرچه داروی شناخته شده داشت به خورد من داد ولی انگار نه انگار. روز به روز بدتر و بدتر می شدم. مادرم مدام گریه می کرد. پدرم یکسره در حال دعا بود و قرآن می خواند. مادر می گفت ختم قرآن گرفته برای شفای تو.

یک شب که حالم خیلی بد شده بود و در تب می سوختم و هذیان می گفتم، شنیدم که پدر رو به مادرم کرد و گفت: نذر کردم برویم زیارت امام رضا(ع) اگر پسرمان شفا بگیرد.

من همین حرف را از زبان پدر شنیدم و از شدت تب بی هوش شدم. در حالت بیهوشی مردی به بالینم آمد و دستی بر سرم کشید و گفت: من به دیدنت آمدم و حالا در مشهد منتظر دیدنت می مانم.

از خواب بیدار شدم. پدرم بر بالینم نشسته بود و قرآن می خواند. مادر کمی آن سوتر به نماز ایستاده بود. پرسیدم: کسی به دیدنم آمد؟

پدر سرش را از روی قرآن بالا آورد و پرسید: چه کسی؟

گفتم: مردی که از مشهد آمده بود.

پدر هقی زد زیر گریه. مادر نمازش را سلام داد و دستهایش را بالا برد و گفت: یا علی ابن موسی ادرکنی.

فردا دیدم که پدرم استری آماده کرد و مرا بر آن نشاند و خود و مادرم بر اسبی سوار شدند و راهی شدیم. کجا؟ نمی دانستم. پرسیدم. پدر لبخندی زد و گفت: به دیدن آقایی که از مشهد به دیدارت آمده بود. می رویم تا من هم نذرم را ادا کنم.

آن سال به سختی به مشهد رسیدیم و به زیارت این حرم آمدم ولی از همان سال نذری هم من کردم که تا سالم هستم هر سال به زیارت بیایم و خوشحالم که تا حالا نذرم را ترک نکرده ام.

نگاهش را گرداند به سمت من و متوجه قطره اشکی که از گوشه چشمم سرک کشیده و هوس غلتیدن داشت شد که پرسید:

- دلت شکست؟ پس برایم دعا کن.

در سکوت و گریه به نگاه نافذ پیرمرد خیره شدم و گفتم: هم دلم شکست و هم سوژه امروزم را پیدا کردم.

خندید و رفت. شنیدم که گفت: نمردیم و سوژه هم شدیم.

به خانه برگشتم و دفترم را مهیا کردم و نوشتم: قصه امروز: ...

برچسب: نویسنده: نرگس عباسی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت: 7:45

صفحه بندی