خرید بک لینک

قسمت سوم

خواندیم که مردی قرآن کریم را بر روی سنگ نگارش و کندهکاری کرد و آنرا به حرم امامرضا(ع) اهدا نمود. شب سال تحویل از آستانقدس او را برای رونمایی از قرآن سنگیاش به مشهد دعوت کردند.

و اینک دنباله ماجرا...

خیری در کار است

روز اول بهار بود و بهار خدمتم در آستان پاک امام هشتم(ع)، احساس فرحناکی به من میداد. تمامی شادیام تبدیل به لبخندی شده بود که با دیدن هر زائر تقدیمش میداشتم.

روبروی ضریح امام(ع) ایستاده بودم و با چشمانی ناباور به آن شکوه و عظمت مینگریستم و از بابت آنکه لباس خدمت آستانمقدس را به تن داشتم، به خود میبالیدم. وقایع چنان به سرعت و دور از ذهن و باورم بوقوع پیوسته بود که حتی فرصت آنرا پیدا نکرده بودم به همسر و دخترم زنگ بزنم و از حال و روزم که کجا هستم و چه میکنم با خبرشان کنم.

باید همینکه پستم تمام بشود، به آنها زنگ بزنم و تمامی ماجرای دیروز تا امروز را مو به مو برایشان شرح و توضیح بدهم. بیگمان همسرم از این اتفاق شادمان خواهد شد و به همه اقوام تلفن خواهد زد و آنانرا خبر خواهد کرد.

- سلام خاله...، می دانی چه اتفاقی افتاده؟....

بله داییجان، باور کنید راست میگویم، داوود خادم امامرضا شده است....

باور کن عمه جان...، الآن با لباس خادمی توی حرم امام(ع) دارد کشیک میدهد...

نه دختر عموجان، ثبتنام و نوبت و این حرفها نبوده است. یکمرتبه از مشهد زنگ زدند و او را خواستند و شد آنچه را که آرزو داشت...

دروغم چیه زن داییجان؟ به خدا با خودش حرف زدم. خودش گفت خادم امام(ع) شده و باید ده روز در مشهد بماند و خدمت کند.

به حتم دخترم نیز در مدرسه المشنگه بپا خواهد کرد؟ جلوی همکلاسیهایش از اینکه پدرش خادم امامرضا(ع) شده کلی مانور خواهد داد و جلوی معلمها از کار و هنر من کلی تعریف خواهد کرد. حتما به معلم هنرش خواهد گفت:

- همهچی از کاردستی من شروع شد. یکروز تصمیم گرفتم که بر روی قطعه سنگی خط بنویسم و حکاکی کنم. خطش را پدرم نوشت و همین باعث شد تا بفکر نوشتن قرآن سنگی بیفتد و...

- آقا...، هی آقا...، با شما هستم.

از صدای پیرزنی که مرا مخاطب قرار داد، بخود آمدم و به او که بستهای را جلوی من گرفته بود، خیره شدم.

- بگیر پسرم. این را بین کودکان تقسیم کن.

- این چیست مادر؟ چرا آنرا به من می دهید؟

- بادام است. نذر دارم میان کودکانی که به حرم میآیند پخش کنم.

- پس چرا آنرا به من می دهی؟ همینجا بمان و آنرا تقسیم کن.

- من جان ندارم پسرم. نمیتوانم اینجا بمانم و همه این بادامهای نذری را پخش کنم. میخواهم زحمتش را به تو بدهم که خادم حرم هستی.

بسته را از او گرفته و در جیبم گذاشتم. پیرزن همانطور که زیر لب دعا میکرد، دور شد.

زنی با کودکی در آغوش جلو آمد و تا خواست از کنارم بگذرد او را صدا کردم.

- ببخشید خواهرم. این بادام نذر کودکان است.

بادامی میان مشت کودکش گذاشتم. زن سری به تشکر تکان داد و رفت.

دوباره منتظر زنی و کودکی دیگر شدم. آمدند و گرفتند و تشکری کردند و رفتند. آنقدر حواسم به پیدا کردن کودکان و دادن بادام و تمام شدن بسته پرت شد، که متوجه تمام شدن زمان کشیکم نشدم.

- شما نمی خواهی بروی و استراحت کنی؟

متوجه شدم که کشیک بعدیان آمده و کنارم ایستاده است.

- ببخشید. متوجه تمام شدن وقت کشیک نشدم.

سری تکان داد و گفت: شما را تا حالا ندیدم. روز اول خدمتتان است؟

تمامی ماجرایی که بر من آمده بود را برایش تعریف کردم و از او خواستم اجازه بدهد آنجا بمانم و بسته نذری پیرزن را تمام کنم. قبول کرد و من کمی دورتر از او کنار ستونی ایستادم و نگاهم را به در دادم.

جوانی از در داخل شد و به سمت کشیک جدید رفت و با او صحبت کرد. کشیک به سمت من اشاره کرد و جوان به سمت من آمد. پرسید:

- شما بادام نذری بین کودکان تقسیم میکنید؟

قیافه اش آشنا مینمود. گفتم:

- آری. چرا این سوال را میپرسی؟

- چون دوست دارم بادامی هم به من بدهی؟

- این بادامها نذر کودکان است. نمیتوانم خلاف نذر انجام بدهم.

اصرار کرد و من قاطعانه جواب رد دادم. ولکن نبود . پیله کرد که باید یکی از بادامها را به او بدهم. از شدت لنجهاش ناراحت شدم و به او تحکم کردم:

- آقای عزیز مگر زبان مرا نمیفهمید؟ میگویم نمیشود. چرا اینقدر اصرار میکنید؟ آنکس که بادامها را نذر کرده، گفته است که باید بادامها به دست کودکان برسانم.

مجاب شد و دست از اصرار برداشت. سرش را پایین انداخت و مغمومانه رفت. چند قدمی که دور شد، ایستاد. برگشت و در نگاهم خیره شد. انگار آشنایی یافته باشد، به سمت من خیز برداشت و در حالیکه شادمانی همه چهرهاش را پر کرده بود، خطاب به من گفت:

- من شما را میشناسم. شما همان مردی هستید که دیشب هنگام سال تحویل، کنار ضریح نشسته بودید و میگفتید سالهاست آرزوی زیارت مشهد را داشتهاید.

با سر حرفش را تایید کردم و خوب که نگاهش کردم، او را شناختم. همان جوانی بود که با عشق ازدواج کرده، اما خدا فرزندی به زندگیشان نبخشیده بود.

- حالا شناختمت. تو همان جوانی هستی که دیشب روایت عاشقیات را برایم گفتی. درست است؟

با شادمانی کودکانهای گفت: آری. من همانم که سفره پرغصه دلم را پیش تو تکاندم. حالا که مرا شناختی، لطفی در حقم بکن و از آن بادامها نصیبی به من بده.

- متاسفم برادر. نمیتوانم. آن پیرزن تاکید داشت بادامها را فقط به کودکان بدهم.

نگاهش پر اشک شد. چشمان غباردارش را به من دوخت و گفت: خواب دیدم. اما پر باورم که خواب معمولی نبود. رویایی صادقه بود. کسی کنارم آمد و پرسید: آرزویت چیست؟ گفتم: اگر فرزندی داشته باشم، هیچ آرزویی ندارم. گفت: خادمی بین کودکان بادام تقسیم میکند، برو و سهم کودکت را از وی بگیر. از خواب بیدار شدم و فهم این خواب به هوشم نیامد تا آنکه از زمزمه مردم شنیدم خادمی میان کودکان بادام تقسیم میکند. از شنیدن خبر پر اندیشه شدم. انگار کسی در گوشم فریاد میزد که میان آن رویا و خادمی که بادام تقسیم میکند، ارتباطی هست. آمدم تا از آن بادام برای کودک من سهمی بدهی.

- کودک تو...؟

پر ابهام شدم. تمام ماجرای دیروز تا امروز همچون فیلم سینمایی در پیش چشمانم به نمایش در آمد. فهمیدم همه آن ماجرا، سبب خیری بوده است که به حتم و یقین نصیب این زوج جوان خواهد شد.

برچسب: خیری, نویسنده: نرگس عباسی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:48

صفحه بندی