خرید بک لینک

شهد شیرین مجنونان عاشق

نام شفایافته: محمد

تاریخ شفا: 1373

هوا سخت ورم کرده بود. محمد کنار پنجره ایستاده بود و به توده ابر سیاهی که همه آسمان را پوشانده بود و نمی بارید، نگاه میکرد. محمد در تفکر شد.

- بروم یا نروم؟

برای پاسخ سوال ذهنش در ابهام و تردید بود. از دیروز که خبر را شنیده بود تا حالا که موضوع را با مادرش در میان گذاشته و از او اظهار نظر خواسته بود، چند بار این سوال را از خود پرسید. مادر گفت:

- دلت را به خدا بده و برو.

مگر می شود دل به خدا داد و رفت؟ اگر توی اتوبوس، در هتل یا هر جای دیگر آن بیماری خجالتآور به سراغش بیاید و رازش را برملا سازد، چه بکند؟ آیا آبرویی برای او نزد دوستان و همکلاسیها باقی خواهد ماند؟ بعد از آن با سرزنش و تمسخر و نگاههای زهرآلود آنان چه کند؟

سکوت انگار انتهایی نداشت. باید تا آمدن باران وقت زیادی باشد. شاید بتواند قبل از بارش باران سری به دوستنش محسن بزند و با او مشورت کند. تنها کسی که رازش را می دانست، محسن بود.

لباسش را پوشید. از خانه بیرون زد و تناش را به سردی هوای یک صبح پاییزی داد.

تا خانه محسن دو کوچه راه بود و در گذر تا رسیدن به آنجا باید از جلوی مغازه قاسمآقای بقال، می گذشت. قاسم آقا جلوی مغازه مشغول خالی کردن بار از صندوق عقب ماشین پیکان مدل پنجاه وششاش بود. همینکه چشمش به محمد افتاد با لبخندی پرسید: کجا صبح به این زودی؟

محمد سلام کرد و گفت: می روم به دیدن محسن.

قاسمآقا شانههای تخممرغ را از صندوق ماشین بیرون آورد، آن را به دست محمد داد و گفت: گویی تو را خدا رسانده. کمکم کن تا بار ماشین را خالی کنم که از دست و شانه افتادم.

بعد تعریف کرد مدتی است شاگرد مغازهاش قهر کرده و او تنها شده و باید همه کارها را خودش انجام بدهد و حسابی از کت و کول افتاده است.

قاسمآقا مرد نسبتا چاقی بود که مهربانی در صورت گوشتآلودش موج میزد. محمد دلش نیامد کمک نکند. هنوز محبتهای او در دوران بچگی را از خاطر نبرده بود. هر وقت از جلوی مغازه قاسمآقا رد می شد. او با مهربانی صدایش میزد، حال پدرش را میپرسید و بعد جیبش را پر از نخود و کشمش می کرد. بعدها فهمید این محبت همیشگی قاسمآقا سفارش پدر بوده تا او بی خوراکی به مدرسه نرود و زنگ میانه روز چاشتی برای خوردن داشته باشد. محمد همیشه از بردن خوراکی به مدرسه امتناع می کرد و همه خواهشهای مادر و اجبار پدر ثمری نداشت. اما دست قاسمآقا را هیچوقت کوتاه نمیکرد. حالا که محمد بزرگتر شده بود، راز آن نخودچیها را فهمیده بود، اما مهربانی و لبخند قاسمآقا را نمیتوانست فراموش کند و نمیخواست باور کند همه آن محبتها، توصیه پدر بوده و نه مهربانی قاسمآقا. بار صندوق ماشین که خالی شد. قاسمآقا مشتی نخودچیکشمش توی جیب محمد ریخت و از او بابت کمکش تشکر کرد. باران نمنمک شروع به باریدن کرده بود و محمد باید قدمهایش را تندتر میکرد تا قبل از شدت باران و خیسی تن و لباسهایش، خود را به خانه محسن برساند. گامهایش تند شدند و باران نیز. به خانه محسن که رسید باران شدت گرفته بود و سر و صورت و شانهها و آستین کتش را خیس کرده بود. دستش را روی زنگ گذاشت و چند بار آن را فشرد. محسن در را به رویش باز کرد. داخل شد و با محسن در اتاقی کنار بخاری نشست و شروع به صحبت کرد.

محسن حرفهای محمد را که شنید لبخندی زد و گفت: من موافق با آمدن تو هستم. بهترین دلیلش این است که تنها نخواهم بود و تو در کنارم خواهی بود. راجع به آن موضوع هم من خودم مواظب تو هستم تا بچهها بویی نبرند و از رازت با خبر نشوند. حرفهای محسن دلش را قرص کرد و تصمیم به رفتن گرفت.

با خوشحالی از محسن خداحافظی کرد و به خانه برگشت تا تدارک سفر را مهیا کند. در راه برگشت دوباره سری به مغازه قاسمآقا زد و مقداری آجیل و بیسکویت و خرت و پرتهای لازم برای سفرش را خریداری کرد. قاسمآقا پرسید: نکند عازم سفر هستی؟

محمد با سر جواب داد. قاسمآقا با همان لبخند همیشگی پرسید: انشااله کجا؟

محمد خریدهایش را داخل کیسهای ریخت و گفت: اگر خدا بخواهد، انشااله قرار است با بچههای مدرسه برویم مشهد.

قاسمآقا نگاهش ابری شد و چشمانش بارانی. با بغض گفت: سلام مرا هم به آقا برسان. بگو که قاسم هم مرادی دارد. بگو از خدا بخواهد تا این بنده حاجتمند هم به مراد دلش برسد.

محمد قول داد تا پیام او را به حرم امام(ع) برساند و برایش دعا کند. ابر نگاه قاسمآقا بارید.

فردای آنروز محمد همراه با همکلاسیهایش روانه مشهد شدند و او با محسن از اولین فرصت استفاده کرد و راهی حرم شد.

در حرم قبل از آنکه برای خودش دعا کند برای قاسمآقا دعا کرد و از خدا خواست تا آن مرد مهربان که همه کودکی محمد پر از خاطرات شیرین خوراکیهای او بوده را حاجت روا کند. بعد درباره راز بیماری خود با خدا صحبت کرد و از او طلب کرد در نوجوانی آبروی او را پیش دوستان و معلمینش نبرد.

- خدایا دیگر بچه نیستم که کارم را به پای بچگیام بگذارند و بگویند بزرگ میشود و مشکلش رفع خواهد شد. حالا بزرگ شدهام. دیگر برایم زشت و عذابآور است در چنگ این بیماری بمانم و آبرویم در خطر رسوایی باشد.

تو را به این امام قسم می دهم این مشکل مرا از وجودم دور کن.

محمد گریست. سیر و پر گریست و عقده دل وا کرد.

از حرم که بیرون آمدند بوی نم باران همه شهر را پر کرده بود. به خوابگاه برگشتند و محمد برای استراحت به اتاقش رفت. قبل از آنکه هماتاقیهایش بیایند، پلاستیکی زیر ملحفه تختش پهن کرد و سپس روی تخت دراز کشید. خیلی زود خستگی بر او مستولی شد و خواب چشمانش را ربود.

صدای حرم در گوش ذهنش پیچید. صدای زمزمه و نالههای یک پیرمرد. صدای همهمه ذکر و دعای زائران. صدای بال بال کبوتران حرم در آسمان صحن. آهنگ نوازش باد در دل بیرقی بر فراز گنبد حرم و از همه واضحتر، صدای مردی که با سوز دعا میخواند. محمد با نوای محزون دعا همصدا شد.

حس کرد همه گذشتههای دور و نزدیکش قطره قطره در ذلال اندیشهاش چکیدند.

اولین بار که متوجه بیماریاش شد هفت سالش بود. خوب و بد را تشخیص میداد و از آن اتفاق سخت شرمگین شد. خانه خالهاش میهمان بودند و او خیلی زود خوابش برد. خاله از مادرش خواسته بود او را با خود نبرند و محمد در خانه خاله بماند تا خوابش به هم نخورد. صبح که محمد از خواب بیدار شد حس کرد شلوارش و تشک تختی که بر آن خوابیده بود، خیس است. محمد از خودش و از خاله خجالت کشید و تصمیم گرفت هیچوقت شبها در خانه کسی نماند. شاید ترس و اضطراب آن شب بود که در جانش ماند و هر شب تشک و تخت خود را خیس میکرد. پدر و مادرش در این دلواپسی و اندوه شریکش شدند و او را به نزد دکتر بردند، اما دارو ودرمان اثری نداشت و این راز دردآلود سالها با محمد ماند.

صبح با صدای محسن از خواب بیدارشد. به رسم همیشه دستی روی تشک و ملحفهاش کشید. خشک بود. تعجب کرد. محسن برویش لبخند زد. بسرعت پلاستیک را از زیر ملحفه جمع کرد و در ساکش گذاشت. لباس پوشید و همراه با محسن از اتاق بیرون رفت. آنروز دوباره به حرم رفتند و محمد برای خودش و قاسمآقا دعا کرد.

از مشهد که برگشتند، پدر و مادرش به استقبالش آمدند. محمد با خوشحالی خودش را به آغوش پدر انداخت و گفت: رازم بر کسی روشن نشد. مادر جلو آمد و با نگاه اشکبارش محمد را در بغل گفت و گریست: هر شب دعا میکردم نزد دوستانت شرمگین نشوی. محمد سرش را به سینه مادر چسبانید و زمزمه کرد: دعاهایت اثر کرد مادر.

قاسمآقا از دور با دستهگلی در دست جلو آمد. محمد با دیدن او شادمانه خندید و به سمتش رفت. قاسمآقا او را به آغوش گرفت و بوسید. محمد گفت: پیامت را به آقا دادم.

قاسمآقا همچنان که میگریست با گریه و شادی گفت: انگار آقا نظری به التفات بر من کرد که خیلی زود مشکلم رفع شد.

هوای ایستگاه قطار تهران پر از شهدِ شادیِ مجنونانِ عاشق بود.

برچسب: مجنونان, نویسنده: نرگس عباسی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت: 7:45

صفحه بندی