راز
نام شفا یافته: عبدالحسین. م
اهل: قاین
نوع بیماری: فلج بر اثر ترکش و مجروحیت جنگی
تاریخ شفا: زمستان 1365
اینکه عبدالحسین با آن حال و روزگار غریب و در آن سرمای تن سوز زمستان، نرسیده به خانه، خستگی بدر نکرده ازتن و وجود، دوباره برگردد به حرم، کمی عجیب می نمود.
من بچه قاین هستم. با عبدالحسین هم ولایتی و اهل یک محله ایم. او را از سالها پیش می شناسم. از آن وقتها که هنوز جنگی نشده بود و من و عبدالحسین توی کوچه های خاکآلود شهر بازی می کردیم تا بعد که بزرگتر شدیم و توی مزرعه زعفران با هم کار کردیم تا آن زمان که جنگ شد و با هم به جبهه رفتیم و او مجروح و ویلچر نشین شد و با هم به قاین برگشتیم.
عبدالحسین هیچوقت آدم راکدی نبود. تا در قاین بودیم به مزرعه می رفت و صبح تا شام در مزرعه کار می کرد و وقتی به جبهه برمیگشتیم مثل یک رزمنده قوی مبارزه می کرد و با دشمن می جنگید. هیچکس فکر نمی کرد ترکشی کوچک کاری بزرک بکند و مردی مقاوم را به نشستن بر روی ویلچر وادار نماید. اما جنین شد.
عبدالحسین بیم داشت از ویلچرنشینی که مبادا او را وادار به رکود اجباری کند.
خودش را نباخت. به نشستن بر ویلچر خو گرفت و هرگز خودش را به این نشستن اسیر نکرد. به ورزش روی آورد و خیلی زود یکی از ورزشکاران خوب معلولین شد. فکر کردم دیگر به مرادش رسیده و قهرمانی در مسابقات خواسته های او را کامل کرده است. اما روزی که همراهش راهی مشهد شدم، تازه فهمیدم که او تا رسیدن به سلامت کامل از هیچ کوششی دریغ نمی کند.
امروز با هم به حرم آمدیم. او زیارتش را کرد و با دلی سیرگریست و رفت. گفت می رود تا در خانه استراحتی بکند و عصر دوباره برگردد و تمام شب را در حرم دخیل بنشیند.
دانستم میل به شفا دارد. شب نشینی در حرم یعنی داشتن خواستهای از امام تا شاید شفاعتی صورت بگیرد و خداوند شفایی عنایت کند.
من ماندم و به غلامحسین گفتم: قراری به برگشت دوباره در عصر و ماندن در حرم ندارم. پس می مانم و نمازم را می خوانم و بر می گردم.
عبدالحسین رفت و من به نیایش و دعا مشغول شدم.
نگاههای پر التماس و خواهش عبدالحسین لحظهای از برابر ذهنم نمی رفت. در وقت خداحافظی انگار از میان دو گودال سیاه چشمانش فریاد می زد: دعایم کن.
دعایش کردم و شفایش را از خدا طلب نمودم. هنوز ساعتی از رفتن عبدالحسین نگذشته بود که همهمهای در صحن پیچید و صدای فریادهای الله اکبر جمعیتی انبوه همه فضا را پر کرد. نگاهم را به سمت ورودی صحن چرخاندم. چند تابوت مزین به پرچم ایران بر بلندای دستان مردان تکبیرگو وارد صحن شد. در پس جمعیت چشمانم بر روی عبدالحسین مات ماند که پر اشک و سینه سوز می گریست و در پی تابوتی می آمد.
پشت سرش راه افتادم و خودم را به وی رساندم. دسته ویلچرش را گرفتم و او را از طاقتی که در تلاش برای راه بردن ویلچر طاق می کرد رها کردم.
- چی شد برگشتی عبدالحسین؟
- او مرا برگرداند.
به تابوتی که در آخر جمعیت بر فراز دستها به پرواز بود اشاره ای کرد و گفت:
- مسعود است.
- کدام مسعود؟
- پیک گردان.
- هم او که جنازه اش در میدان میان ما و دشمن ماند؟
- آری. هموست. او برگشته تا من رازی را به او بگویم.
- راز؟ چه رازی؟
- فقط باید با خودش بگویم.
- یعنی تو سالها رازی را در سینه نگه داشته ای که حالا در گوش مشتی استخوان بازگویی؟
نگاه اشکی اش را به صورتم انداخت و گفت:
- دیشب مسعود را بخواب دیدم. گفت امروز می آید. گفتم حرفی دارم که باید با تو بگویم. گفت: بیا و حرفت را در برابر امام بگو. بگذار جز من و تو، او هم از این راز آگاهی یابد.
نگاه ناباورم را به لبان عبدالحسین دوخته بودم و او همچنان با حرارت از خوابی که دیده بود و رازی که با مسعود داشت حرف می زد.
ازدحام جمعیت تابوت را برای لحظهای در میان صحن نگه داشت. عبدالحسین از من خواست تا به تابوت نزدیکتر شویم. ویلچرش را از میان جمعیت به زحمت تا کنار تابوت شهید کشاندم. کنار تابوت ایستادیم. عبدالحسین به پاهایش فشار آورد و سعی کرد تا از روی ویلچر برخیزد و دستش را به تابوت برساند. زیر بازویش را گرفتم و کمک کردم تا از جا بلند شود.
دستش را روی شانه ام انداخت و سنگینی اش را به من داد و روی پاهای خودش ایستاد. دستهایش را به سمت تابوت دراز کرد. گوشه ای از پرچم سه رنگ در میان مشتش آمد. پرچم را کشید و با صدای بلند گریست. پرچم را روی چشمانش گذاشت و آرام زمزمه کرد:
- آمده ام تا به عهدی که بستی وفا کنی. گفتی شفاعتم می کنی که شفایم را بگیرم. حال اینجایم. کنار تو. همچنان که به خوابم آمدی و من تو را به آغوش گرفتم حالا بیرق تابوت شهید را به دست گرفته ام. حاشا که بیجواب بمانم. گفتی بیا تا با هم پیش امام برویم. من واسطه شفای تو می شوم تا او واسطه شفا بشود در نزد خدا. حالا من و تو هستیم و امام و خدا. حاشا به عنایتت امام. حاشا به کرمت خدا.
جمعیت تکبیرگو به راه افتاد. تابوت بر دستان مردم به پرواز آمد و دور شد. پرچم از دستان عبدالحسین جدا شد و او همچنان محو تماشای رفتن مسعود ایستاده بود. خواستم شانه ام را از زیر سنگینی هیکل عبدالحسین بیرون بکشانم و ویلچرش را برای نشستن او آماده کنم. اما ویلچر نبود. گویی جمعیت در هجوم خود و در پی تشییع تابوت شهید، ویلچر او را برده بودند. پر از بیم و ابهام شدم. حالا چه باید بکنم؟ چگونه در آن شلوغی ویلچر عبدالحسین را پیدا کنم و او را به چرخش برسانم؟ در دلواپسی این اضطراب و واهمه از عبدالحسین که تکیه اش به من بود غافل گشتم و در پی جمعیت بدنبال ویلچر راهی شدم. ویلچر کمی دوتر در زیر پاهای جمعیت شکسته بود. با حسرت جنازه داغون ویلچر را برداشتم و به سمت عبدالحسین برگشتم. با دیدن عبدالحسین فریاد خفیفی از گلویم بیرون آمد.
عبدالحسین همچنان روی پاهای خود ایستاده بود.
برچسب:
نویسنده: نرگس عباسی