آسمان آبی
نام شفایافته: زهرا. م
اهل: تنکابن
نوع بیماری: لال
تاریخ شفا: 1366
زنهایی با چادرهای سیاه، سفید، و بعضی هم با چادرهای رنگ به رنگ گلدار، گُله شده بودند پشت پنجره فولاد. دست به دعا و زمزمه کنان به نیایش و خواهش.
زهرا هم در میانشان بود. زهرا اما در سکوت و قطره اشکی که از گوشه چشمش بیرون زده و بر گونه اش مانده بود. زهرا حرف نمی توانست. دلش را به خدا داده بود و با زبان دل حرف می زد. به خدا درددل می کرد. از رنجی که بر او آمده بود. از دردی که به جان داشت. از اندوه بی زبانی.
شوهرش عباس کمی آنسوتر به نماز ایستاده بود. او هم چون زهرا در هم بود و پریشان. زنش را دوست داشت. به عشق خواهانش شده و به خواستگاری اش رفته بود. پدر زهرا وقتی از او پرسید برای ازدواج با دخترم چه داری؟ سرش را از خجالت پایین انداخت و آرام گفت: فقط عشق. بعد گونه هایش از شرم سرخ شد و نگاهش را که به گل قالی انداخته بود بالا نیاورد.
پدر زهرا در سکوت شد. بعد از لختی به سخن آمد و پرسید: آیا این همهیِ داشته توست؟
عباس نمی دانست چه بگوید؟ جز این چیزی در چنته نداشت. قلبش را بر داشته و به همراه پدر و مادرش به خانه زهرا آمده بود.
مادر به یاری اش آمد:
- پسرم کاسب است و دستش به دهانش می رسد. جوان است و عاشق. زن که بگیرد سرو سامان می گیرد. آن وقت با دلی قرص به زندگی می چسبد. دو نفری به هم زندگی شان را می سازند.
پدر عباس حرف همسرش را دنباله داد و خطاب به پدر زهرا گفت:
- البته من و شما هم تنهایشان نمی گذاریم. من منزلی دارم که دست مستاجر است. قرار گذاشته ام وقتی که عباس داماد شود، دیگر به اجاره اش ندهم. باشد هدیه من به عروسم.
مادر زهرا لبخندی زد و به شوهرش نگاهی انداخت و گفت: پدر زهرا هم قرارهایی برای عروسی دخترش دارد.
سپس با اشاره از همسرش خواست تا چیزی بگوید.
مرد روی مبل جابجا شد و گفت: اگر دامادم اهل کاسبی باشد و حلال و حرام سرش بشود، مغازه ای در اختیارش خواهم گذاشت تا مجبور به اجاره نباشد و چرخ زندگی اش راحتتر بچرخد.
مادر عباس بلافاصله گفت: پس مبارک است.
بعد جعبه شیرینی را باز کرد و به مادر زهرا تعارف کرد و گفت: به میمنت و مبارکی دهانتان را شیرین کنید.
عباس نمازش را سلام داد و متوجه زهرا شد. زهرا سرش را به مشبک پنجره فولاد تکیه داده بود و شانه هایش می لرزید. دانست که دل می تکاند و می گرید. عباس دستانش را به آسمان داد و برای شفای همسرش دعا کرد.
درد بیکباره به جان زهرا آمد. اما زود و سریع از پا اندختش. زبانش قفل شد و کلامی نتوانست. گویی درد در نزده آمده بود تا عاشقی مرد را میزانی به سنجش بشود. عباس کم نیاورد. برای درمان زهرا هر کاری از او ساخته بود انجام داد تا آن روز که...
از مغازه به خانه برگشت. زهرا را دید که جلوی تلویزیون نشسته و می گرید. جلو رفت تا تلویزیون را خاموش کند. زهرا مانع شد و با اشاره خواست تا در کنارش بنشیند. عباس نشست و به قاب تلویزیون خیره شد. تلویزیون حرم امام رضا(ع) را نشان می داد. زهرا همچنان می گریست. عباس نگاهش را از تلویزیون بر روی زهرا سوق داد و گفت: دوست داری برویم مشهد؟
زهرا پر از لبخند شد.
عباس اسباب سفر را مهیا کرد و همراه با زهرا راهی شدند. در راه میانشان سکوت بود. زهرا که حرف نمی توانست. عباس نیز جرات گفتار نداشت. در بیم و امید بود. می ترسید از امیدش بگوید و به سرانجام نرسد.
همه راه به سکوت گذشت. در مشهد معتکف حرم شدند. زهرا دل به خدا داده بود تا حاجت بگیرد. عباس همچنان در اضطراب بود.
روزی که نامه زهرا را خواند دلش بدجوری شکست. از خدا خواست همسرش را شفا بدهد تا از این یاس و ناامیدی نجات پیدا کند. آن روز وقتی از کار به خانه آمد زهرا مثل همیشه منتظرش نبود. همه اتاقها را گشت. اما از زهرا خبری نبود. چشمش به پاکتی افتاد که در طاقچه کنار تلویزیون گذاشته شده بود. پاکت را برداشت و باز کرد. نامه زهرا بود. او خطاب به عباس نوشته بود:
سلام همسر باوفایم.
می دانم که دوستم داری و این را با همه وجود می فهمم. زیرا خود نیز عاشقانه دوستت دارم. اما بخاطر همین عاشقی امروز از خانه ات می روم و از تو می خواهم به عاقبت زندگی خودت با یک همسر لال اندیشه کنی. اگر واقعا تحمل این سختی را داری به دنبالم بیا. اگر طاقت طاق کرده ای تو را بخیر و مرا به سلامت. از تو راضی هستم که به زندگی خودت بپردازی و مرا با دردم تنها بگذاری و فراموشم کنی.
درد من کار امروز و فردا نیست. می دانم و تو هم خوب می دانی که این مرض را درمانی نیست و شاید تا پایان عمر مجبور باشم با سکوت زندگی کنم. تو چرا باید در این سکوت ناخواسته من زندگیت را بر باد بدهی. می توانی بروی و همسر دیگری انتخاب کنی و با او زندگی آرامی داشته باشی. من نیز با درد خود خواهم ساخت و به عشقی که به تو دارم قسم می خورم از تو راضی هستم و برایت دعا خواهم کرد.
عباس نامه را که خواند سیر و پر گریست. بعد بدنبال زهرا رفت و او را به خانه برگرداند. روبرویش نشست و در نگاهش خیره شد.
- وقتی به خواستگاری ات آمدم عاشقانه دوستت داشتم. مثل جوانی شیدا که شیفته دختر رویاهایش شده است. اما حالا من آن جوان شیدای عاشق نیستم. تو هم آن دختر رویاهایم نیستی. تو حالا همسری هستی که رویاهایم را می سازی و من نه تنها عاشق که مرد زندگی تو هستم. تو فکر کرده ای از امتحان خداوندی بی خبرم؟ او با این قصه درد و غصه دارد عاشقی ما را تست می زند. من نمی خواهم رفوزه این امتحان باشم. عاشقی خودش تمامی درد است نه آن که به دردی فراموش شود و از هم پاشیده شود. من با تو هستم اگر همه دردهای دنیا را به خانه ام بیاوری. درد با تو نعمت است و راحتی بی وجود و حضور تو، همه دردهای عالم است.
زهرا روبرو با عباس ایستاد سایه اش که روی عباس افتاد، او متوجه حضور زهرا شد و از برخاست. روبرو ی با زهرا ایستاد و پرسید:
- چه می خواهی؟
زهرا با اشاره به او فهماند که آب می خواهد.
عباس به شتاب خودش را به سقاخانه اسماعیل طلایی رساند تا برای زهرا آب بیاورد. پسرکی زودتر از عباس، پیاله ای آب برای زهرا آورد.
زهرا با لبخند پیاله را از کودک گرفت و نوشید. انگار آب، در همه رگهایش جاری شد. مثل خون. همه وجودش طراوت گرفت.
پیاله خالی را به کودک برگرداند. کودک لبخندی زد و رفت و در میانه جمعیتی که عباس از میانشان به سمت زهرا می آمد گم شد. عباس جلو آمد و پیاله را به زهرا تعارف کرد. زهرا در نگاه عباس خندید.
دسته ای کبوتر در آسمان اوج گرفتند و از روی سر آن دو گذشتند. به طواف گنبد دوری زدند و بر هره دیوار رواق ها نشستند.
زهرا حس کرد سبک شده است. بر گلویش خاری نبود. میل به حرف داشت. عباس با نگاهی که شگفتی داشت در او می نگریست. زهرا دوباره خندید. پیاله را از عباس گرفت و آب بر مشتش ریخت. آب را به صورت زد. طراوت گرفت. نگاهش را به آسمان داد، به کبوتری که همچنان به طواف گنبد مشغول بود. به پرچمی که بر بلندای گنبد با باد می رقصید و به نقاره خانه که مهیای نواختن می شد. زهرا میل به گفتن داشت. گفت...
آسمان مثل دلش آبی آبی بود.
برچسب:
نویسنده: نرگس عباسی