مردی از جنس شرافت
نام شفایافته: شرافت
اهل: رشت
نوع بیماری: سرطان
باران مهتاب بر دشت شب میچکید. خیابان، سرد و ساکت و بیرهگذر، در بستر شبِ شهر زمستانی، آرمیده بود و گاه که غرش خمیازه مانند عبور اتومبیلی سکوت و خلوت خیابان را میشکست و خواب آرامَش را به هم میزد، شرافت سری بالا میکرد و نگاه خستهاش را به خیابان میداد و باز دوباره بهکارش مشغول میشد. در آن نیمه شب زمستانی و سرد، تمامی پنجرههای شهر خاموش بودند، بجز پنجره مغازه شرافت که نور تندی به پیاده رو میریخت. شرافت سعی داشت در مدت کوتاه مانده تا نوروز تمامی سفارشهای مشتریان را بهانجام رساند تا چون همیشه در میان مردم شهر، به خوشقولی شهره بماند. همسرش چندبار از او خواسته بود تا سفارش کمتری بپذیرد و شبها زودتر به خانه برگردد. اما شرافت میگفت: وقتی مردم به من اعتماد کرده و همه سفارشاتشان را به من میدهند، چگونه به اعتمادشان جواب منفی بدهم. فشار کار من در همین ماههای آخر سال است، بعد از تحویل سال وقت زیادی برای استراحت دارم و میتوانم جبران خستگی این ماهها را از تن بدر کنم.
صدای زنگ تلفن سکوت سنگین شب را شکست. شرافت سوزن را در پارچه فرو کرد. عینکش را از روی چشمانش برداشت و به سمت تلفن رفت. اندیشه کرد چه کسی میتواند در آن نیمه شب سرد زمستان با وی کار داشته باشد؟ بجز همسرش که چون همیشه دلواپس حال او شده و زنگ زده تا سفارش کند تا دست از کار بکشد و بهخانه برگردد و کمی بهخودش استراحت بدهد، کسی نمیتوانست باشد.
- نگران من نباش زن. من توی مغازه استراحت میکنم. آمدنم به خانه و برگشتن دوبارهام، وقت زیادی میبرد و مرا از کارهایم عقب میاندازد.
هر شب این جمله را به همسرش گفته بود ولی هرگز از شدت نگرانی وی کاسته نشده بود و باز زنگ زده و سفارش به استراحت کرده بود.
شرافت به تلفن رسید. گوشی را برداشت و سلام کرد. صدای زن در گوشی پیچید:
- بهخدا راضی نیستم اینقدر فشار بهخودت بیاوری. مگر آدمی چقدر توان دارد؟ میترسم بلایی سرت بیاید. آخر چرا بهفکر سلامت خودت نیستی؟
ناگهان فشاری در زیر قفسه سینه شرافت پیچید. نفسش حبس شد و درد در همه وجودش جاری گشت. گوشی از دستش افتاد و پاهایش قدرت نگهداری تن را از کف داد. نتوانست خودش را کنترل کند وبهاجبار دستش را به گوشه میز گرفت تا مانع زمین خوردنش بشود. اما دستش نیز قدرت نگهداری تن را نداشت و او محکم بر زمین افتاد. صدای زن همچنان از گوشی در فضای ساکت مغازه میپیچید، بیآنکه کسی به حرفهایش گوش بدهد. زن که متوجه سکوت طولانی شرافت شد، لحظهای سکوت کرد. بعد با آشفتگی شرافت را صدا زد:
- الو... الو... شرافت؟ صدایم را میشنوی؟ کجا هستی؟ چرا جواب نمیدهی؟
شرافت بیهوش روی زمین افتاده بود و گوشی آویزان در هوا میرقصید.
***
همگی دورتا دور تخت شرافت ایستاده بودند. همسرش، فرزندانش و چند تن از اقوام و دوستان. زن کنار شرافت نشسته بود و با دستمالی عرق از پیشانی او پاک میکرد. بچهها با اشکی در نگاه به چهره رنگپریده پدر مینگریستند. شرافت نگاهش را به نگاه آنان دوخت و سعی کرد با لبخندی از نگرانی آنان بکاهد.
- ممنونم که آمدید. چیز مهمی نیست. از فشار کار و بیخوابی زیاد است. انشااله زود خوب میشوم.
سرشک اشکی از نگاه زن بارید. نگاهش را از جمعیت گرفت تا کسی متوجه گریه او نشود. فقط او میدانست بلایی بر سر همسرش آمده است که علاجی ندارد.
ملاقات که تمام شد و زن با شوهرش تنها شدند. شرافت رو به همسرش گفت:
- بگو مرا مرخص کنند. من باید سفارش مشتریان را تمام کنم. آنها لباسهایشان را برای نوروز میخواهند. اگر نتوانم به مغازه برگردم، شرافت و اعتبارِ خوش قولی چندین سالهام زیر سوال میرود.
زن دست مرد را در میان دستانش گرفت و با گریه گفت:
- کمی بهفکر خودت باش. خودت را برای مردم کشتی. بس نیست؟ مگر این تن و این دست و این چشمان چقدر قدرت دارند که بیستوچهارساعته از آن کار میکشی. ماشین هم اگر بود، میپُکید.
- من سالها زحمت کشیدم تا در میان مردم به خوشقولی شهره شدهام. حالا یک بیماری کوچک باید مرا شکست بدهد و بدقول خاص و عام شوم؟
زن چادر به صورتش کشید و در زیر آن بیصدا اما سینهسوز و پراشک گریست. او میدانست که شرافت به دردی دچار شده که درمانش را معجزهای میخواهد.
***
شب سایه سیاهش را بر سر شهر و بیمارستان ریخته بود. شرافت در اتاقش تنها بود. زن تا آخر شب در کنارش مانده بود و بعد رفته بود تا سری به خانه و بچهها بزند. شرافت در تنهایی گریست و از خدا طلب شفا کرد.
- خدایا تو کمک کردی تا شرافت، خوش قولترین خیاط شهر بشود. من شرافت کارم و قولم و اعتماد مردم را از تو دارم. پس خودت یاوری کن تا این شرافت برای شرافت باقی بماند. ترا به امام هشتم قسم میدهم مرا از درد برهان.
من شفای دردم را از تو طلب دارم.
در دردهای بیشمار از هوش رفت. دکتر به بالینش آمد و دستی بر پیشانیاش گذاشت. از اثر دست او حرارتی در پیشانی اش ایجاد شد. حرارت به همه تنش پیچید. چشم باز کرد و بجای دکتر مردی نورانی را بالای سر خود دید.
- شما کی هستی؟
- همانکه خدا را به من قسم دادی.
- یا امام رضا(ع).
شرافت از جا برخاست. سکوت و تنهایی به خانه نگاهش ریخت. اتاق خالی بود و کسی بالای سرش نبود. عرق بر پیشانی و پشتش نشسته بود. سرش را روی بالش گذاشت و نگاهش را به سقف داد. صدای زمزمه دعا و همهمه حرم در ذهنش پیچید.
صبح که همسرش به بیمارستان آمد از او خواست تا اسباب سفرش به مشهد را مهیا کند. زن از تصمیم ناگهانی و اصرار زیاد شرافت در شگفت شد. اما مرد ابرام به رفتن داشت.
به مشهد رفتند. شرافت به حرم رفت و پشت پنجره فولاد به انتظار نشست. تنها او ایمان به معجزهای داشت که درخواب به او الهام شده بود.
تشنه بود. خواست از جا برخیزد، خود را به سقاخانه برساند و پیالهای پر آب بنوشد و لبان تشنهاش را از عطش برهاند. اما مردی روبرو با او با پیالهای در دست ایستاده بود و با لبخند در نگاهش مینگریست. شرافت حس کرد او را میشناسد. مرد پیاله را جلو او گرفت و گفت:
- میدانم عطش داری. بنوش.
شرافت پیاله را از دست مرد گرفت و نوشید. مرد لبخند زد و دست بر پیشانی او گذاشت. از اثر دست او حرارتی در پیشانی اش ایجاد شد. حرارت به همه تنش پیچید. چشم باز کرد و خود را در کنار پنجره فولاد دید. از مرد خبری نبود ولی حس داغی بر پیشانی داشت.
***
دقایقی به تحویل سال مانده بود و مغازه شرافت شلوغترین مغازه شهر بود. مردم در داخل و بیرون مغازه جمع شده بودند و با شادمانی به هم شیرینی تعارف می کردند. گویی همه مردم شهر تصمیم گرفته بودند تحویل سال نو را در مغازه شرافت باشند.