خرید بک لینک

سوار سرنوشت

شفایافته: مریم

نوع بیماری: از کار افتادن کلیهها

ظهر بود. گرم و دم کرده. مریم روبرو با پنجره فولاد نشسته بود و نگاهش را از فراز جمعیت خیز داده بود تا ضریح. باد گرمی در چادرش پیچید و از وراي مقنعه، هرم گرم هوای تابستان را تا بیخ گوشها و گردنش برد. نگاهش اندوهناک به مشبک ضریح بود و اندیشهاش اما، به دورها راه میکشید.

خروسخوان روستا زیبا بود و برای او که تازه برایش خواستگار آمده بود، زیباتر. خواستگار پسندش کرده بود و مریم هم او را خواسته بود.

هر روز خروسخوان با شوری دخترانه از خانه بیرون می زد تا پای دار قالی بنشیند و یکسر تا غروب تار عشق بر پود قالی بزند.

آنروز که دار قالی را برپا کرد و گلوله های رنگی نخ را بر تارک آن چید، مادرش اسپند دود کرد و گفت: این قالی برای جهيزيه خودت باشد، با عشق ببافی آنرا.

مریم شرم کرد. گونههایش از خجالت گل انداخت. اما حالا حرف مادر شده بود انگار. هرچند همانروز مریم به عشق و آرزوی دخترانهاش، نقش قالی را دو آهوی رها در دشتی سبز و پر گل انتخاب کرده بود که در نگاهشان عشق موج می زد. مریم هوای عاشقی بهسرش زده بود. بیآنکه بداند کیست؟

بافت قالی به نیمه رسیده بود که آنها آمدند. چهار زن بودند که شوکت خانم را در میانشان می شناخت. بقیه اما غریبه بودند. شوکت آنها را معرفی کرد. از روستای دیگری آمده بودند و از خویشان دور شوکت بودند و چه تعریفی از آنها کرد شوکت خانم.

بعد دلیل آمدنشان را گفت: برای امر خیر خدمت رسیدهایم.

امر خیرشان خواستگاری بود. خواستگاری او. و علت تعریفهای شوکت همین بود.

از آن روز بافت قالی شور و شادی دیگری داشت برای مریم. عاشقانهتر بر دار گره میزد و شانه به شعف عروسی بر آن میکوفت.

وقتی حسین را دید، انگار سالها بود که میشناختش. گویی بارها دیده بودش که از پس دیوار، پشت درخت، یا پنجره خانه شوکت خانم دزدانه نگاهش میکند. مریم بیآنکه بداند چرا،عاشقانه دوستش داشت. این رسم دخترکان روستاست که نجیبانه عاشق نخستین خواستگار خود میشوند و تا آخر پای این عاشقی میمانند.

انگاری که شاهزادهای در رویا با اسب سفید بالداری بهدنبال او آمده بود تا او را بهقصر عاشقی ببرد.

مریم از خروسخوان تا غروب خورشید، بیوقفه پای دار مینشست تا هرچه زودتر تمامش کند و به مراسم برساند. آنقدر درگیر آن شده بود که گاه یادش میرفت ناهارش را بخورد. آفتاب که میپرید و اذان می شد، تازه بیاد میآورد هنوز ناهار نخورده و عجیب که گرسنهاش نشده بود.

آنروز آخرین ردیف قالی را میبافت و با شادمانی کودکانهای به نقش دو آهوی جوان و عاشق که حالا چون تابلوی زیبایی در برابر نگاهش خودنمایی میکردند خیره شده بود. ناگهان چشمهایش سوز داد. مثل آنکه سوزن در آن فرو کرده باشند. سوخت و اشکی شد. نگاهش را بست و به سرشک اشکهایش فرصت داد تا بر دشت گونهاش ببارد. بارید. اما سوز نگاهش را پایانی نشد. انتظاری که بسر آمده بود به دردی بدل شد که تا درون دلش را سوزاند.

ابتدا به سرش راه گرفت و بعد به گردن و سینه و پهلویش پیچید و بعد در دلش ماند. نشستن نتوانست. دراز کشید و سرش را بر روی تخته دار گذاشت. درد اما آرام نگرفت. بیشتر شد و به فریادش کشاند. تنها بود و کسی صدای بغضآلودش را نشنید. شب آمد و مادر از نیامدن دختر پر بیم و هراس شد. به کارگاه قالیبافی آمد و در راه مدام دعا میخواند. در باز بود و کارگاه در تاریکی شب فرو رفته بود. زن چراغ کارگاه را روشن کرد و از دیدن پیکر بیهوش دخترش بر روی تخته دار فریاد بلندی سر داد.

کسی انگار بیخ گوش مریم گفت: برخیز.

مریم نگاهش بسته بود. تکیه به دیوار حرم داده بود و صورتش را با چادرش پوشانده بود.

صدا دوباره در هوشش آمد: برخیز.

نگاهش را باز کرد و چادر از رخ برکشید. کسی در آن حوالی نبود.

نسیمی گرم میان چادرش دوید. تنش را داغ کرد و انگاری درد را با خود برد.

ذهنش به حرف دکتر رفت.

آنروز مادر او را سوار بر ماشینی کرد و به شهر برد. تمام طول راه بیهوش بود. صداها اما در گوشش واضح بود. صدای موتور ماشین. صدای گریه مادر و صدای دکتر.

دکتر پس از معاینه به مادر گفت: ما سعی و تلاشمان را میکنیم. اما شفا دست خداست. برایش دعا کنید.

مریم شنید که مادر کنار بسترش نشست و قرآن خواند. گاهی هم با سوز دعا میخواند و سلامتی او را از خدا میخواست.

دکترها نتوانستند کاری برایش بکنند. تلاششان بیثمر بود و در نهایت حرف آخرشان را زدند: دیگر از دست ما کاری ساخته نیست.

مادر او را به مشهد آورد. به حرم برد و پشت پنجره فولاد نشاند.

ظهر بود. گرم و دم کرده. مریم نگاهش را از فراز جمعیت خیز داد تا ضریح. باد گرمی در چادرش پیچید و از وراي مقنعه، هرم گرم هوای تابستان را تا بیخ گوشها و گردنش برد. چشمانش را بست و سرش را تکیه دیوار داد. از پشت پلکهای بستهاش سواری را دید که با اسبی سفید آمد. روبرو با او ایستاد. مریم در برابرش برخاست. پنداشت که حسین آمده است تا او را سوار بر اسب سرنوشت با خود ببرد. اما حسین نبود. غریبهای بود که آرام بیخ گوش او میگفت: برخیز.

مریم چشمانش را گشود. کسی در آن حوالی نبود.

برچسب: سوار,سرنوشت,کتاب,ستاره, نویسنده: نرگس عباسی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:48

صفحه بندی