خرید بک لینک

جمعه روز خوبی بود

نام شفایافته: طاهره

سن: پانزده سال

نوع بیماری: تنگی نفس

شنبه روز چندان خوبی نبود. از خواب که بیدار شدم طاهره را در اتاقش ندیدم. صدایش کردم، اما پاسخی نداد. مضطرب و نگران همه اتاقها را وارسی کردم و بالاخره او را وسط آشپزخانه یافتم که بر زمین افتاده بود و نفسهایش صدا می داد. از میان لبان به هم فشرده ام فریاد خفه ای بیرون زد: یا خدا...

خود را بالای سر طاهره رساندم و سرش را به زانو گرفتم. به زحمت چشمانش را باز کرد و در نگاهم خیره شد. از ته چشمهای گود افتاده اش حالت درد نمایان بود. خواست حرفی بگوید اما کلام میان دهانش ماند. بسرعت بغلش کردم و تا خیابان دویدم. جلوی اولین ماشین را گرفتم و او را به بیمارستان رساندم.

یکشنبه را با بیم و هراس و اضطراب گذراندم. کاش مادر طاهره زنده بود. شاید طاهره با مادرش صمیمی تر می بود و بهتر می توانست راز دلش را بگوید. با من فقط با زبان سکوت حرف می زد. غم و درد را تنها از نگاه محزونش می فهمیدم. انگار محرم او نبودم که راز دلش را به من بگوید و عقده بگشاید. کاش مادرش زنده بود.

دوشنبه نتیجه آزمایشهای طاهره را گرفتم. دکتر گفت: متاسفانه فرزند شما دچار تنگی نفس حاد شده است.

پرسیدم:

- چارهاش چیست دکتر؟

با امیدواری مایوس کننده ای گفت:

- شاید با دارو و درمان حل بشود.

اما نگاهش حرف دیگری می زد.

در صدایش یاس بود. یک جور عجز و درماندگی. روبرویش نشستم و خواستم واقعیت را برایم بگوید. چیزی نگفت.

سه شنبه باز هم به دیدن طاهره رفتم، مثل هر روز. طاهره اما امروز حال دیگری داشت. جور دیگری بود. همینکه مرا دید، دستهایش را دور گردنم انداخت و با صدای بلند گریست. خیلی گریست. پر اشک و سینه سوز. گریه هایش صدادار بود. انگار چیزی بیخ گلویش چسبیده بود و رنجش میداد.

احساس کردم دوست دارد برایم حرف بزند. کنارش نشستم تا با من درددل کند. حرف زد ومن احساس خوبی پیدا کردم. بعد از سالهای دوری که از رفتن مادرش می گذشت امروز او مرا بجای مادر، که همه رازهایش را با او می گفت پذیرفته بود و برایم حرف زد. حس کردم نمیتوانم هم پدر باشم و هم جای مادر را در زندگی او پر کنم. مادرها پر از حس صبوری اند و من با شنیدن دردهای دخترم سرشار از ناصبوری شدم. از اینکه او توانسته بود با من درددل کند، شادمان بودم اما از شنیدن حرفهایش که پر از ناامیدی به دنیا بود پر از درد و حرمان شدم. کنار تختش نشستم و سرش را به سینه چسباندم. نمیدانستم چه بگویم؟ برای آنکه حرفی زده باشم گفتم: امشب به حرم می روم و شفایت را از امام طلب می کنم.

حرفم به دلش نشست. دستش را دور گردنم انداخت و صورتم را بوسید. باید پدر باشی تا لذت و حسرت توامان این بوسه را درک کنی. باید پدر باشی تا درد مرا بفهمی. بوسه دختر از روی استیصال و درد بود. گویی با آن بوسه التماس میکرد تا او را از آن همه رنج و مشقت برهانم. از من چه کاری ساخته بود؟ جز دعا؟

دل طاهره با شنیدن نام حرم شکست و در آغوشم سیر و پر گریست. آن روز خیلی با من حرف زد. انگار همه حرفهای نهفته و نگفته مانده در سینه اش را بیرون ریخت.

چهارشنبه دکتر مرا خواست و واقعیت بیماری طاهره را بیان کرد. گویا مسئله حادتر از آنی بود که در پندار داشتم. از شنیدن حرفهای دکتر پر از بیم و ناامیدی شدم. شب را تا صبح نخفتم. همه اش گریه. خدایا چه می توانستم بکنم؟ جز گریه مرا کاری بود؟

- باید واقعیتی را به شما بگویم. متاسفانه بیماری دختر شما یک گلو درد معمولی نیست. وی به تنگی نفس حادی مبتلا شده است که احتمال گسترش و از کار افتادن سیستم صوتی ایشان را در بر خواهد داشت.

درد میان سرم دوید. بغضی توی گلویم افتاد که میل به برون ریزی داشت. سرم را میان دستانم گرفتم و گریهام را در گلویم خفه کردم. دکتر دستی به شانهام گذاشت و گفت: صبور باش و برایش دعا کن.

بیکباره بغضم ترکید و به اشکم راه داد تا فرو بچکد. با گریه به دکتر گفتم:

- دیشب تا صبح حرم بودم. برایش آرزوی شفا کردم. گویا خدا صدای مرا نشنیده است. گویا امام واسطه من با خدا نشده تا خواسته ام را عملی کند.

دکتر سری جنباند و گفت: ما سعی خودمان را می کنیم، انشااله خداوند هم کمک خواهد کرد تا درمانش مثمر ثمر باشد.

پنجشنبه طاهره را به اتاق عمل بردند. من توی راهرو قدم می زدم و زیر لب دعا می خواندم. لحظه های پر از بیم و هراسی بر من گذشت. ساعتی که به سالی شبیه بود. دکتر از اتاق عمل که بیرون آمد خودم را به پیشوازش کشاندم.

- چه شد آقای دکتر؟

- ما تلاش خودمان را کردیم. بقیهاش دست خداست.

حسی به من گفت آنجا نمان. برو. به حرم برو و برایش دعا کن.

از بیمارستان بیرون آمدم و تا حرم پیاده رفتم و زیر لب دعا میخواندم.

کنار ضریح نشستم و با همه احساسم گریستم. همه شب را در حرم ماندم.

جمعه روز عجیبی بود. از همان طلوع خورشید که با نوای نقاره خانه همراه بود تا رسیدنم به بیمارستان و بالین دخترم پر از نشانه های امید بود. روز غریبی بود جمعه.

از حرم که بیرون آمدم مرد خادمی جلوی در مرا صدا کرد و پرسید: حاجت داری؟

گفتم: آری.

گفت: بیمار داری؟

با تعجب در وی خیره شدم و با نگاهی پر ابهام گفتم: آری.

دست در جیب کرد و حبه نباتی به من داد و گفت: تبرک است. به نیت شفا بده به بیمارت.

نبات را در جیبم گذاشتم و از صحن بیرون آمدم. خیابان شلوغ بود. دلم می خواست هرچه زودتر خودم را به بیمارستان برسانم و از حال دخترم با خبر شوم اما مسافران زیادی منتظر تاکسی ایستاده بودند. از ماندن به انتظار تاکسی پشیمان شدم و تصمیم گرفتم با پای پیاده بروم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که ماشینی بوق زد و کسی مرا بنام صدا کرد. برگشتم. سیدجواد یکی از دوستان قدیمی ام بود. از من خواست سوار شوم تا مرا به مقصد برساند. سوار شدم.سید از دیدن من ابراز شادمانی کرد و گفت: این دیدار تعبیر خوابی است که دیشب دیدم.

پرسیدم: خواب؟ چه خوابی؟

خندید و گفت: مدتها بود از تو بی خبر بودم. دیشب خواب دیدم به دیدنم آمده ای. گفتم: کجایی مومن؟ گفتی: گرفتارم. خواستی برایت دعا کنم. گفتم: من چرا؟ گفتی: سیدی و آبرو داری. از خواب که بیدار شدم تصمیم گرفتم به حرم بیایم و برایت دعا کنم. حالا می بینم تعبی خوابم دیدار با تو بوده است.

لبخندی زدم و گفتم: و شاید نشانه رفع گرفتاری.

نگاه پرسانش را به سمت من کشاند و گفت: چیزی شده؟

ماجرای بیماری دخترم و عمل وی و آمدنم به حرم و طلب شفا برای او و نبات تبرک مرد خادم و دیدن او را برایش گفتم. گفت: ماجرای خواب مرا هم به این عجایب اضافه کن.

جلوی بیمارستان از ماشین پیاده شدم و از سید تشکر کردم. خندید و گفت: روز عجیبی است امروز. پر از نشانههای خوب. امیدوارم اینجا در بیمارستان هم خبر خوبی در انتظارت باشد.

لبخندی زدم و گفتم: امیدوارم. از سید خداحافظی کردم و به سمت بیمارستان براه افتادم. صدایی در درونم می گفت: جمعه روز خوبی خواهد بود.

برچسب: جمعه,خوبی, نویسنده: نرگس عباسی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:48

صفحه بندی