دخیل معجزه
نام شفایافته: کلثوم رضایی
اهل: بهشهر
سن: 22 سال
نوع بیماری: وجود غده سرطانی در سینه
تاریخ شفا: اول خرداد 1372
گرده اش تیر کشید و زانوانش لرزید. کبوتری بال بال زد، پر کشید و بر بلندای قوس گنبد زرد حرم نشست. کلثوم دستش را به پهلو برد و با نوک انگشتان محل درد را فشرد. درد در همه وجودش جاری شد.
اولین بار توی تاکسی به سراغش آمد. درست سه سال و ده روز قبل. بیست و یکم خرداد سال 69 بود. کلثوم از دیدن دوستش به خانه باز میگشت. هوا گرم بود و شرجی هوا آزارش میداد. شیشه اتومبیل را پایین داد. بادی داغ صورتش را بل داد. احساس خفگی کرد. شیشه را بالا داد و رو به راننده پرسید: کولر نداره این ماشین؟
راننده با اکراه دکمه کولر را زد و شیشه سمت خودش را بالا برد. کلثوم سرش را تکیه صندلی داد و نگاهش را بست. باد خنک کولر حالش را بهتر کرد. راننده جلوی مرد جوانی که کنار خیابان منتظر ایستاده بود ترمز کرد. شیشه جلو را کمی پایین داد و سرش را به سمت راست خم کرد تا صدای مسافر را در گفتن مسیر بشنود. باد داغی از درز باز شده پنجره به داخل هجوم آورد و سردی مطبوع کولر را از بین برد . مرد جوان جلو دوید تا مسیرش را به راننده بگوید، اما کلثوم قبل از او خطاب به راننده گفت: لطفا مسافر نزنید. من کرایه دربست میدهم.
راننده با خوشحالی شیشه را بالا داد و پا را روی پدال گاز فشرد. ماشین غرشی کرد و از برابر جوان که خم شده بود تا آدرس مسیرش را بگوید، گذشت. غباری از عبور چرخها بر صورت جوان نشست. کلثوم لبخندی زد و از شیشه عقب به جوان که هاج و واج به دور شدن تاکسی می نگریست، خیره ماند. راننده فارغ از پیدا کردن مسافر، ضبط ماشین را روشن کرد و پا را بیشتر بر روی پدال گاز فشرد. صدای کلفت خواننده فضای تاکسی را پر کرد و از درز شیشههای ماشین به هوای شرجی خیابان ریخت:
- اگه امشب بگذره فردا میشه. مگه فردا چی میشه تو می دونی.
کلثوم احساس کرد سوزی به سینهاش نشست و پهلویش را سوزاند. درد به همه جانش ریخت و فریاد در گلویش ماند. صدای خواننده در گوشش طنین و تکرار گرفت. مگه فردا چی میشه تو میدونی.
فریادی کشید و درخودش پیچید و درون صندلی عقب تاکسی مچاله شد. راننده بیخیال میدانی را دور زد و جلوی خیابان یکطرفهای که پر از درختهای نارنج و پرتقال بود ترمز کرد.
- بفرمایید خانم. رسیدیم.
جوابی نشنید و کسی از تاکسی پیاده نشد. راننده با تعجب در آینه نگاه کرد و از اینکه کسی در صندلی عقب نبود دچار ترس شد. ضبط را خاموش کرد و هیکل چاقش را به سمت صندلی عقب چرخاند. چشمش به دخترافتاد که کف ماشین افتاده بود و از درد بخود میپیچید. بلافاصله دور زد و به سرعت به سمت بیمارستان رفت.
از آنروز تا حالا که کلثوم پشت پنجره فولاد نشسته و توکلش را به خدا داده تا شفایش را بگیرد، سه سال در درد و اندوه سپری شد. اما نه دکترها توانستند برایش کاری بکنند، نه سفره نذری و دعا و نیاز ثمری داشت. کلثوم سرش را پایین آورد و به مادر که روبرو با او به نماز ایستاده بود خیره ماند. درد کمی آرام گرفته بود و او میتوانست با آرامش به شکوه و عظمت حرم، به دستهای نیاز زائرین که بر شبکههای پنجره فولاد قفل شده بودند، به پرواز کبوتران و اوجِشان تا آبی آسمان و به بیرقی که بر بالای گنبد با وزش آرام باد میرقصید، نگاه کند. سرش را تکیه دیوار داد و خاطرات کهنه روزهای رفته در ذهنش مرور شد.
مادر داشت شیرینیها را در بشقابی میچید.
پدر میوهها را درون حوض وسط حیاط ریخت و با صدای بلند گفت: تا مهمانها بیایند، من سری به مغازه میزنم و بر میگردم. مادر چیدن شیرینی را رها کرد و به سرعت خودش را به پنجره رساند و از همانجا خطاب به پدر گفت: امروز را اگر دم مغازه نروی، آسمان به زمین نمیآید.
پدر که به سمت در حیاط میرفت، برگشت و به زن که در قاب پنجره ایستاده بود نگاهی کرد و گفت: میوه و شیرینی را خریدم. سفارش شام را هم دادم. اگر کار دیگری مانده بگو تا انجام بدهم.
مادر گفت: زنگ بزن به داداشها و خواهرت. بگو زودتر بیایند. ناسلامتی مجلس جواب گرفتن دختر برادرشان است.
پدر همانطور که از در بیرون می رفت، گفت: از مغازه زنگ می زنم.
در را بست و رفت و حتما صدای مادر را که با تاکید میگفت دیر نکنی را هم نشنید.
کلثوم جلو رفت و به مادر گفت: قصه بیماریام را بهِشان گفتی؟
مادر نگاهش را به روی کلثوم گرداند و گفت: نمیخواهد که بیماری تا ابد در جانت بماند. دوا میکنی و خوب میشوی. اینکه گفتن ندارد.
کلثوم سرش را پایین آورد و گفت: اگر خوب نشدم چی؟
مادر اخم کرد و سرش داد کشید: نفوس بد نزن. تو این دوره و زمانه خواستگار را باید قاپید. بگم بیماری که راهشان را بکشند و بروند و تو بیخ دستم بمانی؟
کلثوم از مادر رو گرداند و به سمت اتاقش رفت. مادر خواست دلداریاش بدهد. از همانجا صدایش را بلند کرد و گفت: بیماری تو چیز مهمی نیست. با دکتر و دارو خوب میشوی. این خواستگار جواهره. نباید از دستش داد. کاروبار خوبی دارد. پسر سر به زیر و با هوشی است. خانه و ماشین و مغازه هم دارد. کور از خدا چه میخواهد؟
کلثوم رفته است.
همینکه کلثوم و خواستگار در اتاقی تنها و روبروی باهم مینشینند تا حرفهایشان را بزنند. کلثوم بیمقدمه ماجرای بیماریاش را برای پسر بازگو میکند.
- یعنی هیچ راه درمانی نیست؟
پسر میپرسد و کلثوم سری به تاسف تکان میدهد.
- شاید یک معجزه.
پسر سرش را پایین میآورد و به گلهای قالی و آهوی رها شده در وسط گلها خیره میشود.
- امید کمی نیست. دخیل معجزه میمانیم.
خاطرات گذشته درد را از یادش برد و خواب را به نگاهش آورد. پیرمردی به کلثوم نزدیک شد. کلثوم با تعجب در وی نگریست. پیرمرد روبرو با او ایستاد و پرسید:
- تا کی میخواهی اینجا بنشینی؟
- تا وقتی شفایم را بگیرم.
- برخیز. تو باید برگردی به شهر و خانهات. کسی مشتاقانه منتظر بازگشت توست.
- اما من با پدر و مادرم اینجا هستیم. کسی انتظار آمدن مرا نمیکشد.
- کسی هست که ترا دوست دارد. کسی که عاشق توست و مدتهاست برای سلامتیات دست به دعا برداشته و دخیل معجزه نشسته است. برو و خبر خوب سلامتیات را به او برسان.
- خبر سلامتیام. مگر من...
- کلثوم... کلثوم...
صدای مادر او را بخود آورد. نگاهش را باز کرد و آسمانی پر از ستاره در قاب چشمانش ریخت.
- وای خدای من... شب آمده است؟ مگر من چقدر در خواب بودم؟
- خیلی. راستش خواستم بیدارت کنم، اما چنان آرام و راحت خوابیده بودی که حیفم آمد.
- خوب کردی بیدارم نکردی. من خواب دیدم. یک خواب خوب.
مادر نمیدانست چرا؟ اما بغضی توی گلویش افتاده بود و انگار کسی توی مغزش صدا میزد: خبر خوبی در راه است.
از مطب دکتر که بیرون آمدند. شادمان و خوشحال به سمت حرم براه افتادند. هر دو نذر کرده بودند اگر دکتر خبر خوبی داشته باشد، به زیارت بروند و نماز شکر بجا آورند.
وقتی به بهشهر برگشتند، همه اهالی محل و اقوام و دوستان به استقبالشان آمده بودند. در میان جمع مستقبلین دو چشم خیس بیشتر از همه به نگاه کلثوم نشست. کلثوم در نگاه بارانی پسر خندید. او هم لبخندی زد و گفت: دخیل معجزه کار خودش را کرد.